آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان
نم نم باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ 1.من خودمم نمیدونم ، که از کی عاشقت شدم چیزی که انتها نداشت ، چطوری ابتدا داره؟ نترس از این که عشق من،با تو یه روز تموم بشه چیزی که ابتدا نداشت چه طوری انتها داره؟
2. آمیزه ی سرشت منی تو ، فرمان سرنوشت منی تو ، جبری و در مقابله با تو، دل حق اختیار ندارد...
3.از چشم های عشق چه میخواهید؟ ای ابرهای بغض بارانی ! بر گونه های دوست چه میبارید؟ ای اشک های طاقی توفانی ! در دست های معجزه ات، ای عشق! آیا هنوز حکم رهایی نیست؟ تا وا کنند پنجره ای از نور ، بر روی این پرنده ی زندانی؟
حسین منزوی
چهار شنبه 20 / 3 / 1392برچسب:عاشقانه, حسین منزوی, عشق و عاشقی, , :: 20:56 :: نويسنده : محیا .مبینا و آریانا
قاصدک آمده بود و چه سرگردان بود. گفتم او را چه خبر آوردی؟ هیچ نگفت ! گفتم آیا خبر از کوی نگارم داری؟ هیچ نگفت! گفتمش خبر عهد و وفا..؟ آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک بی خبرم؟! لب گشو و گفت اینبار: آمدم تا خبری را ببرم ! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو... زندگی چیست؟ عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟ گفتمش پس بشنو ، انچه من میگویم و ببر آن را نزد او بی کم و کاست: زندگی را هر کس به طریقی بیند...یکی از دل...یکی از عقل...یکی از احساس. دیگری با شعر ، آن یکی با پرواز! گفته اند:زندگی حسی است از غربت مرغان مهاجر...وچه زیبا گفتند. تو به آن یار بگو: زندگی باران است. زندگی دریاست...زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید. زندگی راز شگفتی است که جان می جوید. زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است. زندگی آبی دریاست و عشق...غرق دریا شدن است، ولی ای دوست بدان، می توان غرق نشد،می توان ماهی این دریا شد. شاد و خرم به شنا پرداخت. شرطش آن است که عاشق نشویم!جای آن از ته دل ، از سر جان همه را دوست بداریم. همه چیز و همه کس... همه نقش و همه رنگ...،همه شادی و همه غم... به خودم آمدم و دیدم من، قاصدک دیگر نیست! و نمی دانم از کی با خودم حرف زدم!!! و صد افسوس که آخر نشنید از من: زندگی انگوری است...دانه دانه باید خورد آن را ! زندگی خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود... زندگی حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر... زندگی باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ... زندگی فهم نفهمیدن هاست...! زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود... تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست... آسمان،نور،خدا،عشـــــق با ماست... فرصت این پنجره را دریابیم... در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم! پرده از ساحت دل برگیریم... رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم...
(یکی از مطالب مجله آفتابگردون تلتکست شکبه 2) شرمگین باش از عشقــــــــ ــــــــــــــ ـــــــ ــــــــــــــــ ــــــــــــــــ ــــ ــــــــــ ــــــــــــــ ـــــــ ، به خاطر غروری که برای دوست داشتن در دست هایم جا گذاشتی و رفتی... یک شنبه 20 / 2 / 1392برچسب:جملات عاشقانه , جملات بارانی , عشق و عاشقی, نم نم باران , باران,, :: 15:50 :: نويسنده : محیا .مبینا و آریانا
تازه فهمیدم... سوار بر تاب دنیا هستمِ که از این سو به آن سو میروم و از آن سو به این سو... ![]() ![]() |